وسیع باش و تنها و سر به زیر و سخت بودای کوچک!!!

وبلاگ من توش همه چی درهمه.هم مطلب علمی هست.هم درددل هست هم اخبار روز هست هم یادداشتهای شخصی که در واقع تم اصلیش یه مونولوگ هست از خطابه های من به استادم !کسی که ذهنی باهاش حرف میزنم و حالا از فرط لبریزی بعد از اینهمه سال تصمیم گرفتم یه جا خودمو خالی کنمو بنویسم.

....
نویسنده : ساره نوری - ساعت ۱٠:٤٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱ مهر ۱۳۸٩
 

فضای دانشکده تو را در بر گرفته.چنان سخت وپر شور و پر تقلا که قلبت در سینه سنگینی میکند

برای اوآمده ای و به دنبال کار او.

هر لحظه حضور در کنارش و قدم زدن در کنارش

نمیداند چقدر میخواهی در آغوشش بگیری

سخت سخت و سخت

 

ملخهای شک نشسته بر برگ یقینم

 

ببین چه زرد مرا میخورند ای سبزترینم

 


 
comment نظرات ()

 
بشنو از دوست چون حکایت میکند
نویسنده : ساره نوری - ساعت ۱٠:۳٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱ مهر ۱۳۸٩
 

یک دوست صادق یقه شخصیت آدم را صاف می کند!

یک جمله دندان شکن که .....

 هر چقدرم عرفان بخونی نمیتونی بفهمی این یعنی چی!


 
comment نظرات ()

 
متارکه و برگشت به خانه اجدادی
نویسنده : ساره نوری - ساعت ٥:٠۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٦ شهریور ۱۳۸٩
 

دلم تنگ شده بود.

از اون روز که اینجا ننوشتم اتفاقای زیادی افتاد.

زندگیم وارد مرحله جدیدی شد.

برگشتم.برگشتم به خانه اجدادی.اینجا همه جا خاک نشسته.سکوت عجیبی فضای خونه رو گرفته.کلیدو داخل در میندازم و باهاش کلنجار میرم تا قفل در باز شه.باز میشه

در را باز میکنم.از ته دل میگم آخیش.مامانو صدا میکنمو قربون صدقش میرم.همین طور بابا.دور خونه میچرخم.این جا چقدر آرومه.انگار وارد یک مکان مقدس شدم.در ودیوارا.حیاط خانه.آینه اتاق خواب.تخت مجردی. همه چی آرومه.

نفس عمیق میکشمو تصاویر زیادی جلو چشام رزه میره.هنوز 1 ساعت نگذشته.امروزچه روز تکان دهنده ای بود.زودتر از همیشه کلاس تموم شد.2ساعت جلوتر.

به خانه برگشتم و پشت در رسیده بودم که یکدفعه صدای بلند کاوه را شنیدم.داشت با تلفن حرف میزد.هنوز نفهمیده بودم درست میشنوم یا نه!

سست شدم.خواستم همونجا روی بله ولو شم.حرف های سنگینی بود.خواستم برم.اشک امانم نمیداد.این شبیه یه اتفاق ساده نبود انگار اتفاقی بود که میخواست من بفهمم و جواب سوالمو بگیرم.

به علاقه اش شک داشتم.تو زندگیم حسرت یک نگاه عمیقشو داشتم.4 سال هر روز شکم بیشتر شد و دلبستگیم کمتر .یه مدت خودمو زدم به بیتفاوتی و خودسانسوری.برا زندگیم جنگیدم.خیلی بیشتر از اونی که به زبون در بیاد.

ضعیف بودم که بیشتر نتونستم صبر کنم.آره.من ضعیف شده بودم.تحلیل رفته بودم.فکر میکردم با ریختن درونم و سرگرم کردن خودم میشه ادامه داد.من راه برگشت نداشتم.چون هر بار میخواستم جدیجدی برم.انقدر اطرافیانم داغون میشدن که من مجبور میشدم بریزم تو خودم.

شاید 1 یا 2 بار تو این سالها حرفامو با بزرگترا زدم و بعد نه به خاطر زندگیم و امید به بهبودش بلکه فقط به خاطر بقیه که زیر بار این ماجرا له نشن برگشتم.

چنان بزرگ شدم و چنان رفتارم بخته بود که اطرافیان دیگه بویی نبردن.حتی خانواده خودم.رفتارا عوض نشده بود.من عوض شده بودم.به رو خودم نمی آوردم.تخریب میشدمو خودم فکر نمیکردم دارم چه میکنم.

کاوه راضی بود.نیازاش تو زندگیش برطرف میشد.سطح هرم مازلو !در سطحی که بود ارضا میشد.

من روحیه احساسیم کمکم محو شد تو این سالا ظاهرا .ظرفیتم بالا رفته بود دیگه دیدن محبت مردم و رابطه خوبشون اذیتم نمیکرد.منم سفت شده بودم.روحیه کلی نگر آقایونو گرفته بودم.فقط درس میخونئمو غرق بودم.غرق

کاوه راضی بود چون دیگه غرغرامو نمیشنید.همه چی به ظاهر آروم بود تا وقتی که بی تفاوتی ها خیلی عمیقتر شد و جاشو داد به سردی.

ما دیگه زن و شوهر نبودیم.هم خونه هم بودیم.حفره درونی من خیلی عمیق شده بود.ندوخته بودمش و این سوراخ روز به روز گشاد تر شد.

شک کرده بودم مشاور میگفت این رفتارا از یک مرد خیلی عجیبه.از سه حالت خارج نیست.

یا کسی رو داره برا خودش و یا کلا از لحاظ هورمونی مشکلی داره و یا تو رو نمیخواد!

کسی را نداشت.منو نمیخواست هم نبود!کلا زندگی براش  همین بود .routine بود.دنبال دردسر نبود سکان زندگی که از دست من خارج شد اون متوجه نشد.چون دردی حس نمیکرد.

منو یه آدم افسرده بر از توقع میدونست و همه عامل ناراحتی منم در نبود خانوادم میدید.

من تامین بودم.مشکل زندگیم فقط در این خلاصه میشد که آدم شلخته ایه.بهم ابراز نمیکنه و خیای بیرون نمیریم!!!!!تو ذهنش تینا این بود!

تینا کم آورد.تینا شکست.تینا ناراحته از این ضعف.تینا بر از حرفه و نمیخواد دیگه با کسی حرف بزنه.

تینا اومده به حال خودش باشه.تینا مخش هنگ کرده .

هر چی حرمت بود شکست.هر حرف سنگینی بود از دهان خارج شد.تینا حتی نتونست منظورشو به مادر کاوه بفهمونه.

دعوا شدو همه چی شکست.

حالا ماموران امداد میان به کمکم.هر کسی میرسه میخواد نصیحت کنه.میخواد خواهش کنه بازم صبر کنم.بازم برگردم.منی که درس خوندم ازم چنین توقعی نیست.این روزا همه دنبال وصلند.همه همدردی میخوان بکنند.نمیذارن تنها باشم.نمیذارن آروم باشم.

بابا منم آدمم.منم زنم.منم یه صبری دارم

هیچ کس نمیشنوه

من کنارش آروم نیستم.کنارش خوش نیستم!بشنوید

بشنوید من لج نکردم .من نمیخوام این استفراغی که مدتهاست تو دلم  مونده هی میاد بالا دوباره قورتش بدم.

من این روزا نسبت به درد سر شدم.مثل وقتی که بند میاندازی.اولش درد داره بعد انگار نه انگاره.

کاوه زار زد.کاوه اصرار کرد کاوه خواست برگردم.همه تقصیرا رو به گردن گرفت.

نمی فهمه داره چی میگه.احساساتی شده.دنبال دردسر طلاق نیست.نمیخواد ریسک کنه.حوصله نداره تا تهش بیاد.آخه بسر خوب تو آدمی چرا خودتو تحقیر میکنی.حالا کی داره احساسی تصمیم میگیره؟اونی که هفته بیش میگفت تحملم تموم شده تمومش کن.انقدر زجر نکشیم یا اینی که میگه همه چی درست میشه؟من کدومو باور کنم

کمی خودتو بزار جا من.

من هیچ کدوم باور نمیکنم.چون تو جفت حالش احساسی بود و تو حالت نرمال نبود.بابا چه توقعیه عزیز من؟تو اینی شخصیتت اینه.تو به چی قول میدی همه چی درست میشه؟تو چرا چیزی که نیستیو میخوای الکیبگی میتونم تو حتی نمیدونی درد من چی بود.حالا قول میدی درستش کنی.عزیز من کمی فقط کمی فکز کن!

من این روزا نه گریه کردم نه احساسی شدم.یکی دوبارم رفتم وسایلمو از خونه خودم آوردم.غم نداشتم گریه نکردم وقتی جمع میکردم وسایلمو.

تو یه آدم قابل احترامی کاوه.م که قصد چزوندن همهو نداریم.همیشه هم به عنوان اینکه 4 سال همسرم بودی برام عزیزی و قابل احترام.

بابا من کنارت خوش نیستم.کنارت آروم نیستم.

ما برای هم نیستیم

میخوای یک بچه نتیجه زندگیمون باشه و بعد اونو هم له کنیم به چه بهایی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

صبر کردن مادرای دیروزما امروز نشده کم طاقتی.امروز شده عاقبت اندیشی ما

مانسل سوخته ایم.ما هممون دیدیم بچه های خانواده های مشکل دار چقدر سیاهند.چقدر غم دارند.

افتخار مادرای دیروز اینه که ما صبر کردیم و شعارشون اینکه با کفن سفید اومدیم به خونه شوهر با کفن سفیدم میریم؟

بابا به خدا آدم شدن کم چیزی نیست؟خودمونیم چند تای ما تا حالا به جایی رسیدیم که هی ببرسیم چرا بدر مادرمون ما رو به دنیا آوردن؟

کسی صدای منو میشنوه.

باهام حرف بزنین.من میشنوم.من دوست دارم نقدم کنید.بگید نظرتون چیه شما تینا بودید چه میکردید؟

بابا به خدا انگ طلاق برا من خیلی سنگین تره که؟قبول دارین که.آیندم خیلی نامشخصه.خارج رفتنم هم که فعلا کنسل شده!

من حتم دارم دوباره به این نقطه میرسیم ما!چند بار آخه؟چند بار؟له بشیم نابود شیم آخه چقدر؟چند بارررررررررررررررررررررر؟

من چندماهه  که دارم فکر میکنم سبک سنگین میکنم!تصمیم روزای دعوام نیست!

تصمیم روزای خوش و ناخوشمه.میانگین زندگیمه!

بگین دوستان بگین میشنوم سرا با گوشم

 


 
comment نظرات ()

 
برگشت به خانه پدری
نویسنده : ساره نوری - ساعت ٥:٠٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٦ شهریور ۱۳۸٩
 

 
comment نظرات ()

 
خانه پدری
نویسنده : ساره نوری - ساعت ٤:٥٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٦ شهریور ۱۳۸٩
 

 
comment نظرات ()

 
دلم طلاق گرفته شناسنامه ام هنوز نام تو را با خود دارد!
نویسنده : ساره نوری - ساعت ٢:٢۸ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٢ شهریور ۱۳۸٩
 

به طلاق فکر میکنم.این بار به طلاق شناسنامه ای!

سر درگمم.کسی نمی تواند به دادم برسد.خودم باید به فکر نجات از این برزخ باشم

تلفن زنگ میخورد.مامان وبابا نگرانند.میخواهند بلیط بگیرند زودتر برگردند.میگویم نه.با آمدنتان

چیزی درست نمیشود.باید خودم اول با خودم کنار بیایم و طی این چند ماه تا آمدنتان تصمیم

بگیرم.

امروز کمی جسورتر شدم.جهیزیه ام را در ذهنم جمع کردم.کتابها لباسهاو ...امروز خواستم دیگر

نباشم.امروز خواستم دیگر نبینمش.

مامان یک خط در میان است یکبار بیتابیم را میبیند سوز دلم را میشنود و میخواهد هر چه زودتر از

آن خانه بیایم بیرون.بار دیگر نصیحتم میکند.خوبیهایش را یادم میاورد.اما من نمیبینم!

هم موقع آمدن کور بودم هم موقع رفتن.

شاید دیگر

دلم به این حرفا خوش نمیشود.ذهنم بسته شده.طلاقم را گرفته ام و هزار بار ترکش کرده ام.

سکوت هست و یکی دو جمله کوتاه جنجالی در روز.به من دروغ گفته . نمی داند میدانم.با

 مادرش حرف زده.همه چیز را ربط داده به بهم خوردن برنامه خارج رفتنمان.مادرش غصه اش

 راخورده.دست به دامن بسر بزرگترش شده.گریه کرده و سنگ بچه اش را به سینه زده.گفته

 بچه ام کم آورده میگویدتینا تمام زندگیش شده کتاب و درس و اینترنت و depressبودن .زندگی

ندارم.از آن روز هم که برنامه خارجمان بهم ریخته همش با من درگیر است!

بدرش گفته ولش کن طلاقش بده !برسه به کانادایش.یه زن دیگه خودم برایش میگیرم!

و......................

با مادرش حرف زدم.گفتم  و گفتم.حرفهای چهارسال که هیچ وقت از زبانم نشنیده بود.حرفهایم

سبکم نکرد.آرام شدم چون فکر کردم حالا بیش وجدان خودشان شاید کمی عذاب بگیرند که این

طور بشتم گفته اند.اما....

هرگز از آدم نفهم انتظار نداشته باش بفهمه.چون بازم نمیفهمه! این حرف معلم ادبیات سال دوم

دبیرستانمان بود.همیشه آرامم میکند و خون به جوش آمده ام را فرو مینشاند.

حالا منم و انگشتهای سرد و صداهای آدمها که در گوشم میبیچد !

 

 

میاید و میرود.

میمانم و رفته ام.هزار بار است

رفته ام.

خواهرم از آمریکا تماس میگیرد.نگران است.دوساعت حرف و بحث و بغض.هر کس نظری

 میدهد.شبیه هم نیست اما همه ترازویی برایم میاورند تا بین بد و بدتر خودم بسنجم!

وزن میکنم .نرفتن سنگین تر است.نشانشان می دهم و میگویم دیدید ترازو هم میگوید برو

 نمان.همه به سمتم می دوند و میگویند نه تو جای وزنه ها را اشتباه گداشتی.ماندن وزنه بده

بود و رفتن وزنه بدتر.حالا دیدی وزنه رفتن سنگین تر است.

بمان و بساز.از نو.خودت را تغییر بده.جور دیگر ببین.

شعار است.شعارهای شیرین دل خوش کن.زمان میبرد تا باورش کنم و مدتی سرم را با آن گرم

کنم و دوباره به این نقطه رفتن برسم.همه این راهها را از حفظم. چهار سال است کارم همین است.

دفعه قبل یک سال دوام آوردم.امسال شاید کمی کمتر.چون

میدانی که هر بار دوباره بر میگردی توانت کمتر شده و قلبت شکسته تر.

نمیخوام فکر کنم تسلیم شدم.نه.شاید با این دید خودم را گول بزنم که بر میگردم تا با یک بیمار

بسازم و او را درمان کنم.او بیمار نیست.من این دروغ را به خودم میگویم تا بهتر بتوانم برگردم.

استاد تو فکر میکنی زندگی تقدیره؟دوست داشتم باور کنم چاره ای جز ماندن ندارم.

به تو کمتر فکر میکنم.در بس ذهنم نشسته ای و ساکتی.از بشت شیشه عینکت فقط نگاهم

میکنی.مبهم و بیچیده ای نمیدانم در فکرت چه میگذرد؟هنوز هم دوستت دارم!ناراحت

 

شاید وجود تو برای اینست که از مردها زهرچشم نگیرم.فقط همین!

 

 

 

 


 
comment نظرات ()

 
من ومدادرنگیهایم
نویسنده : ساره نوری - ساعت ۱٠:٤٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۱ شهریور ۱۳۸٩
 

از سیاهی بدم میاد.دوست دارم هر جا میرم مدادرنگیهامو با خودم ببرم و همه جا رو رنگ کنم.اما

مگه میشه؟سیاهی ها کم نیست.با باک کن هم نمیشه تمییزش کرد.باکنم سفید نیست.همه

جا رو سیاهترم میکنه!!!!

باید یه زمین تمیز یا یه موکت بیدا کنمو باکنمو روش بکشم تا سیاهی هاش از بین بره!

راستی بیخیال باک کردن سیاهی های دنیا.خودتو دریاب و دنیاتو چراغونی کن!

زرد نارنجی قرمز سبز آبی جیغ و....

چه جالب به این دقت کردی حتی تکرار اسم رنگهای شاد هم تو رو به هیجان میاره؟

بکن از سیاهی و هر روز یه رنگو تجربه کن!

من هر روز تقریبا رنگ لباسم شبیه حس همون روزمه!

 

 


 
comment نظرات ()

 
کمی هم باران باش
نویسنده : ساره نوری - ساعت ۱٠:٢٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۱ شهریور ۱۳۸٩
 

دلتنگ شدم.

نیستی

انگار که هرگز حضورم وجودت را بر نکرده بود که حالا جای خالیم را حس نمیکنی

استاد... دلتنگم و دور .دور تر هم میشوم.

رسم خداحافظی را کامل بجا می آورم.

حداقل برای دلم


 
comment نظرات ()

 
چقدر آدمهای مهربون زیادند
نویسنده : ساره نوری - ساعت ٧:۱۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۱ شهریور ۱۳۸٩
 

همه به من لطف دارین.اصلا باورم نمیشه تو یک هفته کمتر انقدر دوستای خوب اینجا دارم.

مرسی از همدردیتون.از commentهای صمیمیتون.راستش اینجا شده برام یه مامن.وقت و بی

وقت میام و مینویس نه به این خیال که کسی بیاد .انقدر لبریزم که فقط مینویسم تند و تند.اصلا

به اینش فکر نمیکردم که کسی حوصله خوندن این حرفا رو داشته باشه.هر کسی به قدر

خودش داره.یکی از لایل بزرگی که من اومدم سراغ اینجا راستش همین بود.نمی خواستم

تلخی زندگیمو جایی بگم و غرورمو بشکنم.از مهربونیم و گذشتم نیست.از غرورمه.دوست ندارم

کسی دل بسوزونه واسم.آدم خیلی وجودش بزرگتر از ایناست که مشکلات بخوان اونو یشکنن.

من همیشه حرفم این بوده که سختی های بزرگ برای آدمهای بزرگه.شعارم این بوده.خودمو

بزرگ میبینم.میدونم زود زود هم مقاله مینویسم.قدم بعدی کتاب مینویسم و خودمو بالا

میکشم.اما راستش الان تو دوران گذار هستم.زمان میبره تا بهبود حاصل شه.فرق این بار منتهی

با دفعات قبل اینه که کاوه خط صافی بود که از جاش تکون نمیخورد.می گفت من 60درصد راضیم

40 ناراضی.اما تو 90 به دهی.90 درصد شاکییی.این حرف اواخرش بود .الان حس میکنم نسبت

اون به 80 به 20رسیده.میگفت جدا شیم دیروز.گفتم حالا که من هیچ کس بیشم نیست؟نه

مادر نه بدر نه خواهر نه برادر؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟همه کانادا و آمریکا؟گفت باشه صبر کنیم هر وقت

 اومدن!صبح سحریشو دادم.نمیخوام باهاش جدل کنم.میخوام کمترین درگیری و حرف بینمون

باشه.باز درگیز شدیم اول صبح.دیگه افتاده به بهانه گیری.فهمیده دارم تحملش میکنم.فهمیده

دل ازش کندم.فهمیذه همش در میرم از بیشش.دیگه دوزاریش افتاده و میگه تو داری لجبازی

میکنی.میگه دازی تلافی همه گدشته ها رو میکنی.میگه غرقی تو گذشته ها من هزار تا کار

خوبم کنم نمیبینی همون بدرو میبینی.راست میگه.سرد شدم بهش یخ زدم.نمیخوام تلافی

کنم.به خدا انتقام نمیخوام بگیرم.مسیله اینه که دیگه وجودا خسته شدم ازش.به دلم نمیشینه.

حتی حتی وقتی هم مهربون میشه به دلم نمیشینه تصنعی شده واسم.حس میکنم همش

الکیه میخواد خرم کنه که دوباره آروم شم .حالا تازه فهمیده محبت نباشه زندگی جهنمه.قبلنها

 نسبت به من این جور حرفا و رابگه ها تابو بودا.ولی حالا که من نیستم.روحم تو خونه نیست

 حالا دیگه میگه چرا! اگه مردید هرگز زنتونو به بازی ای که کاوه منو گرفت نگیرید.خانمها مثل یه

 گل نیاز به مراقبت دارن.شاید صبوری کنند و دم نزنند اما یک دفعه شروع میکنند به ریختن شاخ

 و برگ!

دنیا عجیب شده

برم حاضر شم با موسسه قراره بریم گشت شهری!دلم خوشه ها نه؟بزن بر طبل بی عاری که

آنهم عالمی دارد.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


 
comment نظرات ()

 
چشاتو باز کن بعد بگو آره به آقا دوماد!
نویسنده : ساره نوری - ساعت ۱۱:٢٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٠ شهریور ۱۳۸٩
 

گند زدم !

۴ سال زندگی کردم بجای هر روز مهر و محبت بیشتر هر روز دور و دورتر شدم ازش.

دور شد ازم.نخواست یا نتونست منو جذب خودش کنه.آدم سرد مزاجی که بلد نبود از همون اولا

ابراز علاقه کنه.بخوره تو سرم ابراز.نکرد لااقل یاد بگیره تو خونه نگام کنه.همیشه حسرت یه نگاه

عمیقو داشتم ازش.من هم مثل تابلوی روی دیوار بودم براش.روزانه منو میدید اما انگار منو

نمیدید.از کنارم رد میشد اما انگار صدامو نمیشنید.همیشه خسته بود همیشه دم از بی بولی و

وضع کساد میزد.همیشه کنارم بود و نبود.اشکمو نمیخواست.درد دلمو نمی خواست.غرغرمو

نمیخواست.فقط یه زن خونه میخواست که کاراشو راست و ریس کنه.زن هم نه یه خدمتکار کا

فی بود.وقت تلویزیون فقط وقت تلویزیون بود.وقت من نبود.حتی اگه جلوش خودمو میزدم.دنبال

رمانتیک بازی نبود یه زندگی کاملا routineمیخواست.مثل بابا بزرگای ما.نه بابا قدیمیتر.براش

مهم نبود با هم ناهار بخوریم یعنی راستش اصلا نمی برسید من خوردم یا نه.تا خودم میگفتم

بهش.از اون مردایی هم نبود که اونقدر بهت وابسته باشه که وقتی نباشی دلتنگت شه.استاد

 من با زندگیم چه کردم؟از یه جا دیگه گریه نکردم .دیگه جلوش محکم بودم.از یه جا دیگه نگفتم

دلم گرفته.گاهی وقتا فقط شونه هاشو میخواستم که آرومم کنه.گاهی فقط یه لبخند ازش

میخواستم یا نیم توجهی.من تازه عروس بودم  و بهش دابسته.میخواستم هر آنچه در توان دارم

براش باشم.علاقمو به باش بریزم.هر چند هرگز نمیشه گفت عاشقش بودم نسبت به تو که فکر

میکنم  میبینم جدا من تو کل زندگیم درسته خیلی ها اومدن و رفتن و ادعایی کردن.اما جدا فقط

 به تو استاد ی که اونم نه با چشم و ابروت و ظاهرت با نوشته هات همون کتابت بود که چیزی

درونم رو تکون دادو همیشه از اون لحظه به بعد حتی با شنیدن اسمت یا یادآوری  خاطرت اون

حس میاد.اما من جدا خواستم و نهایت تلاشمو کردم تا مهر و محبتمون زیاد شه.بهش وابسته

شده بودمو و اون نمیفهمید با جواب سردش که از رو جهلش بود چقدر منو میشکست.جدا نمی

فهمید.اون خیلی بچه بود و بلد نبود باید با زن چطور برخورد کنه.می گفت دوستت دارم به خدا

وقتی میدید من مثل اسبند رو آتیشم.دوروز خوب بود و بعد....دنیامون با هم جور نبود.من دغدغه

 خودمو داشتمو او هم.نمیخواست هیچیشو با من تقسیم کنه.حتی لحافشو!خنده داره

 نه؟میخوام بگم متعهد نبود از ازدواج فقط قسمت خرج زندگیشو فهمیده بود.الان هم بعد 4 سال

 همینه.کاوه زندگیش یه خط صافه.صاف صاف.نه میخواد بالا بره نه بایین.مخش را کاملا فریز

کرده و احساس امنیت هم میکنه.هرگز دغدغه رشد و آگاهی نداشت.کتابا.جزوه ها و حرفای من

براش نامفهوم بود انگار دارم به زبان آنگولایی باهاش حرف میزنم.دوست و رفیق براش معنایی

نداشت.حرص میخورد من با دوستم اینهمه زیادم.میرم میام زندگی میکنم و خوشم باهاش.

کاوه دنیای من نبودو به اشتباه وارد دنیای من شد.من زن خوبی نبودم براش.آرومش

نکردم.خوشبختش نکردم.اون آرومه.حرف نمیزنه.هرچقدرم گله میکردی اون اولا صداش درنمی

اومد.2 ساعتم میحرفیدی خاموش بود.انگار دیواری.نه اون از لطفش بودا.اما من دوست داشتم

دقیقا جواب بده داد بزنه.بگه چرا اینطوره؟

تو هم مال من نبودی استاد.من تو دنیایی هستم که به همه احساسام شک کردم.انگار دیگه

 خودمم باور ندارم.

روزای خوبی نمیاد .شبا خیلی سخت میگذره.تو برزخ بودن خیلی سخته.دارم از تو هم دور

میشم.هم زمان 4-5 تا ضربه با هم خوردم.تو-کاوه-کاناداو... بماند.

این نیز بگذرد اما چه بر سر من آید که میداند؟

 

راستی میگفتی لیلا داره برمیگرده.خوبه لا اقل یکی داره وضعش بهتر میشه تو این دنیا! خوشحالی؟

تا یکشنبه  فکر نکنم  هیچ خبری شه ازت.بهتر.بگذار زودتر بفهمم تنهاییمو و بهش دوباره عادت کنم.

شب خوش.میرم بخوابم ایشالا چند ساعت راحتم.کاش امشب یه خواب خوب میدیدم.از اون خوابا که تا چند وقت آدمو سر مست میکنه.

 

 کاوه هنوز داره بازل هزار تیکشو میچینه.فقط صدای تیک تیک ساعته بین ما!و هزار قدم فاصله!

نیم متر اون ورتر من نشسته و بازل میچینه و غرق در افکار خودشه.مثل من!


 
comment نظرات ()

 
همه چی داغونه من چقدر بدبختم!
نویسنده : ساره نوری - ساعت ٦:۳٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٠ شهریور ۱۳۸٩
 

اوضاع خرابه

خراب بود .به رو خودم نیوردم.سر بالا گرفتم غرورمو نشکستم.و جلو رفتم تک وتنها.

چسبیدم به کتاب و درس.بغضمو قورت دادمو جاش امیدمو چسبوندم به آینده.رفتم سر کار.رفتم

کلاس coffeshopدورشو گذروندم.رفتم کار ترجمه کردم.کمی باشگاه.کمی فیلم کمی هم رقص چاشنی روزام کردم.دلخوشیم گه گاهی شد دود سیگاری دور از چشم کاوه.خواستم آلوده نشم خواستم برم جلو و کم نیارم.خواستم هر چی بی محبتی دیدم خودم واسه خودم جبران کنم.رفتم تنهایی رستوران.رفتم تنهایی سینما.رفتم تنهایی نمایشگاه کتاب.خواستم آقای خودم باشم.خواستم بزرگ شم و از کسی نشنوم هنوز بچم.نوشتم.خوندم .رتبه آوردم .قبول شدم تا که فایلم رو با چنگ و دندون خودم کامل کنم.فایل اقامتم به کانادا!همراه نداشتم .همراهم همراهم نبود.گفتم عیب نداره.خودم واسه خودم میسازمش.بولشو جور کردم فرستادم.هر روز یه قدم خودمو نزدیکتر میدیدم.گفتم خلا اینجامو اونجا بلکه جور دیگه بر کنم.گفتم میرم اونجا بلکه یادم بره یکی را اینجا تا حد مرگ دوست دارم و بهش نگفتم.گند زدم و طاقت نیوردم کنکور رتبه آوردم بهش به این بهانه زنگ زدم.

اما .....

تصور کن

دل بستم به رفتنم.دل بستم به دوسال بعدم که میرم از اینجا.کوچ . کوچ و کوچ.اونجا همه چی یادم میره.اونجا دنیام عوض میشه.همه هستند برادرم خواهرم بابا مامانم.همه و همه.

میام دوباره.میام میگم چقدر همه چی آرومههههههههههههههه


 
comment نظرات ()

 
شبهای قدرت را تا میتوانی بچسب اگر هنوز بشت خط قرمزی و به خودت اجازه عبور ندادی!!
نویسنده : ساره نوری - ساعت ۸:۳٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٩ شهریور ۱۳۸٩
 

دیروز بعد از حرف زدن اینجا و رفتن دنبال کار روزانه ام تمام مسیر اجزای هستی با من حرف میزدند.توی BRTبر حسب عجایب روزگار جای خالی بود.انگار شب قدر دیشب کارساز شده بود تا عده ای برای خودشان مرخصی تشویقی رد کنند و به بهای شب بیداری شامگاهشان کرم الهی را شامل حال خودشان گیرند و  بعد از خوردن تا سر حد مرگ سحری سیر  بخوابند تا لنگ ظهر و ادان را که دادند مات و مبهوت چشم گشایند و منگ و گیج از خودشان بیرسند الان چه زمانیست؟

شب قدرو تقدیر و...باور داری همه ما انسانهای مسلمان با مناسک است که زندگیمان هر روز به شکلی دیگر در میاید؟با مناسک و آیینمان یک روز روضه میخوانیم و با شور و التهاب و لرزو هیجان حال اهورایی به خود میگیریم و خود را همچون مرده ای در دست غسال رها می بینیم و در خود نمیگنجیم و بروانه وار میخواهیم رها شویم در آغوش نوری که در عالم وهمانی خود میبینیم و ای کاش این وهم تا بایان زندگی بماند که اگر نماند زندگی میشود برایمان بلاتکلیفی .

یادت هست میخواندیم در کتابهای مدرسه که با تمام توان چنگ زنید به ریسمان و حبل الهی تا هدایت شوید و جانمانید از صف بندگی؟

ریسمانت را که با دستهای خودت باره کردی و فضای روشنفکری و کتابهای وقت و بیوقت بودار فلسفی و عرفانی و ... چشمانت را امان نداد و کلاسهای بر هیاهوی الهیات و آن بافت تحجرانه نفرت انگیز دانشجویانی که به جای درک کلمات بیچیده و بر رمز و راز بودهی.منوشی بوداها.مقام ارهت.بودهی ستوه .تایو .شن و کوی.اصل لی.صدوقیان.حسیدیم  و................ فقط میخواهند برسند به اسلام دین ناب محمدی و تمامی ارکان وحرفهای 100در 100 و بی شبهه اش که آنها را مستقیم می رساند در بهشت و آنها را به خیال خودشان تحلیل و  به خیالم توجیه کنند و روحشان را سبک .و از فردا یک سر و گردن بالاتر از مردم خودشان را ببیند و برغرور راه روی و جار بزنند من مسلمانم اما نه مسلمانی که ارثی دینم را گرفته باشم.خوانده ام تحقیق کرده ام و بعد از طی الطریق کردن و سر از همه ادیان در آوردن و کلی بحث و تحلیل و کنکاش کردن خودم به عنوان برترین دین.دین اسلام را برگزیده امو حالا افتخار میکنم که مسلمانم.

قبول کن که باید تنها با شوریدگی و سر مستی بیش بروی تا سالم از این مباحث بیرون بیایی.باید عقل جستجوگرت را بست در بگداری وحواست باشد  خط قرمزها را رد نکنی و هر جا هم کم آوردی کمی تنفس آزاد بگیری تا آن سوالهای بودار ذهن معصوم مرز بندی شده ات را اشغال نکند

بمان در راهت بمان اگر طاقت شنیدنت نیست.همان جا بایست و شب قدرت را داشته باش و سجاده ات را محرابت و قلب بر  شورت را.

من نه انتقادت میکنم نه حق دارم انتقادت کنم.بزرگترین درسی که این5-6 سال درگیر بودن و کلنجار رفتن و خواندن و نوشتنو ..گرفتم همین یک جمله است:

هرگز قضاوت نکن.تمرین کن اول زبانت قضاوت مردم را نکند بعد فکرت و بعد دلت.در نهایت یاد بگیر گاهی هم خودت را قضاوت نکنی!!!وقتی تجربه کردی میفهمی چرا اینگونه میگویم

یادم باشد اگر خواستم راه رفتن کسی را قضاوت کنم.اول کفشهایش را بیوشم بعد اینکار را کنم نشان از اینکه باید در فضای طرف داقع شوی تا بتوانی او را تحلیل کنی!

این را که گفته بودم قبلا ؟از استاد شریعتی است

خیلی حرف زیاده.مبهم هستم هنوز برایت.

امروز روز بهتریست اگر من بخواهم  این را هم به خودم گفتم تا یادم باشد می توانم با بدترین شرایط روحی هم روز خوبی داشته باشم اگر بخواهم

بعدا میگم چه خبری دیشب رسید بهم!


 
comment نظرات ()

 
ضدحال اول صبحی!
نویسنده : ساره نوری - ساعت ٥:٥۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۸ شهریور ۱۳۸٩
 

سلام.صبح بخیر.بدترین چیز اینه که چشماتو باز کنی و هنوز منگ خواب باشی بعد دقیقا مثل یهsmsغیر منتظره اولین چیزی که به ذهنت میرسه کسی باشه که ...نمیدونم چی بگم اسمشو والا.دوست داشتن بگم؟عشق بگم که چرا خب انقر حالمو بد میکنه.چه روزایی که میبینمت چه روزایی که نمیبینمت قبل و بعدش انقدر فکره فکره فکره که...نه تو جدا تاحالا اینطوری شدی برا شبهای متوالی که تا چشاتو وا کنی یهو مثل یه بتک اتفاق ناخوشایند دیوزش بخره تو سرت؟

خداییش عجب فاز منفیه ها اول صبحی.میدونی امروز سحر موقع خواب به کاوه می گفتم به نظرمن قشنگترین چیز تو دنیا خوابه.نظرت چیه؟گفت نه .گفتم از نظر تو بس چیه؟گفت هیچی.بعد خندیدم گفتم بس تو که وضعت از منم خرابتره.باز من یه چیز قشنگ تو دنیا دارم.گفت به نطر من money هست!!!!آخ

مردهای بیچاره سطحی!!!

 موقع آرزو کردنشون هم باز به فکر این وسیله کثیف دلفریب هستند.!!!

من خوابم نرفت که اون حالا خربفش هواست و  من وسط یدیرایی لب تای رو زانو و عینک به چشم با نصف سری که درد نمیکنه دارم مینویسم.دقیقا هم نیمکره سمت leftکه برا من چون left handام میشه نیمکره احساسم درد میکنه.

شما هم که مشخصه خوابی.وقتی همه خوابیم!!!!اسم ین فیلمو اون سری یادت رفته بود.یادته؟خوشت اومده بود از این فیلم.فیلم درباره الی هم خیلی دوسی داشتی!میگفتی بسیار زیباست.روز اول که دیدمت و به اصرار باهام تا سر کارم اومدی با آزانس رفتیم.اااا....تو همونی؟چقدر عوض شدی.از اون بار هر بار میرم سرکار  جایی که ایستاده بودی رو مجسم میکنم و بعدش سعی میکنم حدس بزنم دقیقا از چه جایی قدم برداشتی مسیر برگشتنو!

راستش میخوام بهت یه چیزی بگم.کمی دارم ازت دور میشم.با میل خودم.بهتر بگم داری  دیگه اون حالت خاص را از دست میدی.البته تا الان فقط یه جرقه هایی از سردی دیدم درون خودما که اگه بیشتر شه بهتره. شنیدم که یه نفس عمیق کشیدی و گفتی خدا رو شکر.اما ته دلت یه جوری شد.نگو نه!

همه آدمها دوست دارن یکی براشون بمیره یکی همیشه به فکرشون یه جور خاص باشه از یه جنس دیگه و بهترین نوعشم مثل نوع مال توا که تعهدی هم به من نداشته باشی و هر چی هم میکنی به حساب کرمت بداری.نه؟

دیروز اون خانمه که اومد دم در.قدر مامان من سن داشت و داشت تعارف برات تیکه باره میکرد که استاد تو تکی و به بچه ها گفتم من آخر کلاس میرم یه ماچش میکنمو....تو خوشحال شدی.معلومه آدم لذت میبره اینهمه تعریف کن داشته باشه .اتفاقا خیلی هم سعی کردی جلو من جوری رفتار کنی که خیلی آدم بازی هستی و جوابشو چند بار تکرار کردی من همین الانم حاضرما که ماچ کنم و...

یا مثلا دانشجوها میومدن از کلاس بیرون جلو موسسه چمیدونم عزیزم و...قربونت برمو این حرفا می گفتی.تابلو بود غیر مستقیم داری به من میفهمونی من اینما.که ازت زده شم.جالب اینه که من اصلا تحریک نمیشدم .متاسفانه یا خوشبختانه منم به شدت خودت آدم بازی شدم و حس زنانگیمو حسادتمو تو اینجور مسایل از دست دادم .فقط فرق منو تو اینه که من چون آدما رو همون طور که هستند میشناسم سعی می کنم خیلی رله نشم و با فکر اونا در همون حد برخورد کنم.اما تو با فکر روشن خودت ملتو میبینی و ناراحتم نشیا خیلی هم خودت بعدا برات گرفتاری بیش میاد هم این دخترای بدبخت که به خودشون میگیرن گاه و بیگاه.من دوستتم.از من دلگیر نشو.خودت میدونی .به هر حال هیشکی حق نداره بگه راه من درسته و راه تو غلط.هرکی راه خودش درست ترینه.من فقط رو تجربه خودم گفتم و شناختی که از همجنسام دارم.ببخش اگه از حو خارج شدمو حق کوچکتر بزرگیو رعایت نکردم.چه برسه به حق استادی شاگردی.

به هر حال تو جدا استاد قدری هستی.بوی مطالعه خوب و عمیق سالیانت از تو حرفات سر کلاس کاملا میاد.شیوه بیانت و طبقه بندی موضوعاتت بی نظیره و جدا نسبت به خیلیها حداقا میشه گفت اگه جلوتر نباشی عقبترم نیستی.

شخصیت آدما هم مثل اصل اسمزه.هرچی درونشون خلا باشه و کمرنگ شده باشه تو یه بخش دیگه بزرگنمایی هست و منطقه برفشار میاد جای منطقه کم فشارو میگیره.

تو دلت میگی تو جدا بیکاری؟اینهمه حر ف فقط برا یه روز بود که منو دیدی؟

عجب آدمی هستما من.چقدر بیش داوری میکنم.آدمای تخیلی این عیبو دارن دیگه.همیشه دست بیش میگیرن که بس نیفتن.

خستم

میخوام بخوابم باز .

6:40 مین صبح روز دوشنبه

 

 

 


 
comment نظرات ()

 
ادامه مطلب:روز اول که اومدی سر کلاس استاددد:
نویسنده : ساره نوری - ساعت ۱٠:٠٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٧ شهریور ۱۳۸٩
 

خب داشتم میگفتم که امروز اومدی کلاس و درستو شروع کردی و یکدفعه سرمو بلند کردم دیدم داری بهم نگاه می کنی و لبخند میزنی.بعد گفتی خب حالا بگو ببینم تو که ....درس خوندی ارزش اجتماعی میراث فرهنگی چیه؟من هم منگ منگ بودم.هاج و واج نگات کردم.تکرار کردم یه بارو بعد گفتم نمیدونم.گفتی خب البته حق داری ندونی!گفتم چرا؟چون دانشگاه  ... خوندم؟خواستی یخمو باز کنی نه؟باز شدو از اونجا چند تا جواب هم دادم بهت.گر کنار یک تا سوتی البته:باباجان تبه که برا مادها بود !

یک هیچ به نفع من.نیشخندبین کلاس آنتراک دادی.از کلاس بیرون نرفتی.منو نگاه کردی یکی دوبار و برسیدی شما درست تموم شده؟یه جوری جوابتو دادم که یعنی تو منو اسکل کردی نمیدونی دیگه؟!...انگار یه جور مجوز بودکه  میشه اومد سمتت برا دو کلمه حرف فففففففرررررررررررر هههههههننننننگگگگگگییییییی زدن.کیفمو برداشتم.مقالمو در آوردم.دفتر کارم هم در آوردم.اومدم سمتت و  گفتم الان امکانش هست حرف بزنم؟گفتی آره.دادم بهت.گفتم یه مقاله نوشتم.اگر امکانش هست بخونید نظرتونو بگید.یه چیز دیگه هم بود دفتر کار مشترکی که ......افسوسگفتی کار کردی؟گفتم آره.گفت نگاش میکنم اینا دستم باشه.یکم از مقاله رو خوندی.به کتابای منبع نگاه کردی و گفتی که این کتاب معماری شادمانی رو خودت دیدیش؟گفتم بله.گفت یعنی دسترسی دای بهش .گفتم بله دارم.خودم خوندمش مستقیما.اتفاقا منبع اصلیم بود.

خیلی بهتر شده بودم.حواسم بود حد خودمو داشته باشم کاملا و به حریم شخصیت تجاوز نکنم.خواستی بری بیرون گوشیت که زنگ خورد موقع وارد شدن با در زدی به من.معدرت خواهی کردی.مگر اینکه اینجوری بشه ازت معذرت میخوامو ببخشیدو این جور حرفا رو شنییید!!!وگرنه قربونت برم همیشه حق با توا و منم که همیشه خطاکار!من بدبخت یه بار اون روز زنگیدم بهت.ولی بعد از دوهفته تریب قهر داشتن با من میگی که اون شب خیلی گیر دادی.منم با صاحبخونم داشتم می حرفیدم.گفتم من فقط یه بار  زنگیدم.!!!!لابد کس دیگه بوده کاسه کوزش تو سر من شکست.تلخی عجیبی داری از زهرمار هم تلختره.آدم دق مرگ میشه.آدم نه.من !!!

فکر میکردم حداقل یه زنگ میزنی بیرسی مردم زندم.ولی نزدی.تولدم افتضاح گذشت.بدترین بود.چون دوروز قبا از کودتای مرداد اساسی نوکمو چیده بودی د آخرین دیالگت هم این بود که بعد از اونهمه توبیدن به من و ار ارکردن من و قطع تلفن یه جوری که دیگه عمرا حالا حالاها نباید بیدام شه.۴٠ مین بعد ساعت ٩٠٢٧ زنگیدی و گفتی سلام خوبی؟تا اینجاش مهربون بودی و من باور نکردم خودتی.بعد سریع حالمو دوباره سرجاش آوردی داد زدی این خودخواهی نیست که من دارم با صاحبخونم می حرفم تو میای رو خط؟ها؟این خودخواهی نیس؟و ....قطع شد همین لحظه.و به ملکوت اعلی بیوستی از اون روز تاااااااا به امروز.البته هفته بیش دیدمت و یه سلام آبدوخیاری کردم تو راهرو بهت در حالیکه تو هم همونطور جوابمو دادی کمی بهتر شاید!

یه smsدادم با این محتوی بعد یک هفته:هنوز ناراحتید؟با همون شرظی که حرفشو زدیم کارو ادامه بدیم؟من در حال انجام کارم یک مقاله هم نوشتم.

هیچ جوابی ندادی.هرگز.همون روز افتضاحی بود که دوست داشتم از خواب بیدار نشم.

امروزو بگم که رفته بودی بایین سیگار میکشیدی من و نادی اومدیم بایین بریم کبی بگیریم یهو دیدم اونجایی.سرم بایین رد شذم از کنارت.گفتی من با شما یه کار کوچولو داشتم.گفتم باشه.بعذ گفتی در مورد مقالتون که رد گم کنی.خرکیف شدما.حالا من جلو نمی اومدم وتو ...ای خاک بر سر من کنند که خوش خیالم هنوز.تو کلا انقدر تو ضد حال زدن خبره ای که نگو نیرس.بیش خودم فکر کردم حالا میخوای حالمو بیرس و یا یه کوچولو از اون شب بگی و...

کلی صبر کردم که کلاست تموم شد.بعد زنگیدم چون دیدم تو راهرو شلوغه.رسمی حرفیدم باهات گفتم سلام خوبید شما؟انگار تعجب کردی اینجوری میحرفم.اول خودمونی بودی بعد سریع شما گفتی و...گفتم شما فرمودین با من کار دارید.گفت آره امروز لیلامیاد خواستم بدونی.گفتم لیلا؟منظورم این بود لیلا بیاد به من چه ربطی داره.گفتم خب؟من چیکار کنم؟گفت خواستم بگم یه وقت sms ندی.میخواستم بترکم از خشم.گفتم من تو این دوهفته به شما sms یا زنگ زدم.گفتی نه حالا شما کجایی الان گفتم بایین موسسه.گفت منم دارم میام سیگار بکشم.جلو موسسه دیدمت.گفتم خسته نباشید .و بعد همونطور جدی گفتم حالا میخواید بقیه دعواهاتونو بکنید؟نوکمو که چیدید کلا؟گفتی مگه نوک هم داریوگفتم داشتم الان ندارم دیگه.گفتی نه از ترست بوده که زنگ نزدی .مگه اینطور نیست.به خدا خیلی بی انصافی.خیلی

گفتی خوبی گفتم این دوهفته آره خیلی خوبم.خوش گذشته آخه.

سر کارم گداشتی و هی شوخی کردی و گفتی خوش تیب شدمو اینا.گفتم خواهش میکنم از این حرفا نزنید.به قول خودتون من جنبه ندارم.گفی خیلی بد تیب شدی اصلا.گفتم دوتا همکار که به تیب هم کاری ندارن.گفتی آره خب.برسیدی روزم یا نه.نبودم.گشنت بود میخواستی چیزی بخری.گفتی میای بم اینجا یه چیز بگیرم .اومدم گفتی لیلا میخواد برگرده گفتم خب به قول خودتون شما زندگی مستقل خوذتو داری.من نیز.بازم تایید کردی گفتی مگه غلطه؟گفتم نه.بس میگم که یعنی به من ربگی نداره.گفتم خیلی خوبه.تعجب کردی.


 
comment نظرات ()

 
بعد ار جلسه اول کلاس که تو اومدی استاد
نویسنده : ساره نوری - ساعت ٩:٠۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٧ شهریور ۱۳۸٩
 

بهت سلام کردم.غافلگیر شدم تو دفتر بودیم با بچه ها که تو یکدفعه ظاهر شدی.به جای جواب سرتو آوردی بایین و من هری دلم ریخت.فهمیدم بداخلاقی .اومدی کلاس .من همیشه جام اونجاست.گوشه وجلو میشینم.تو دلم فکر کردم الان فکر میکنی به خاطر تو اومدم.

بیراهن بنفش با شلوار لی و کفش اسبرت.عینک هم نداشتی.خیلی عجیب شروع کردی.یه راست رفتی سر لیست حضور غیاب.اسم اولو هنوز کامل نخونده بودی یهو گفتی یه چیزیو اول بگم هرکی میخواد نمرش از 15 باشه و نیاد کلاس بگه علامت بزنم.امتحانم خیلی سخته.5 مین بعد من هم دیگه نمیتونید بیاین کلاس.قانونات عوض نشده بود .جدی و حساس روی حضور غیاب.3 بار هم تاخیر باعث کم شدن نمره میشه باز؟نه اینو نگفتی امروز این قانون دانشگاهیته.

اخم داشتی و خشن بودی.نه معرفی کردی خودتو نه از شیوه تدریست حرفی زدی.من به خودم گرفتم .5 مین که وقت دادی که هرکی خواست جلو اسمش علامت بزنه راحت با شه و بهقول خودت با چراغ خاموش.من خاک تو سرو بگو که اشکم در اومد به محض اینکه رفتی سریع دستمال گرفتم از نادی و خودمو جمع و جور کردم.یه حس گند یهو وجودمو گرفت.هم دلتنگی بود هم حقارت!سر وتهش هم با یه بهانه الکی هم آوردم.کسی هم نفهمید.سریع عینک زدم.

اومدی کلاسو کمی نرمتر شده بودی.گفتی من اینجا نه دشمنی دارم با کسی نه چیزی فقط کلاس جدیه و اینهمه هزینه کردین نمیخوام کم کاری باشه و...این حرفا.سعی کردم نگات نکنم که بفهمی گریه کردم.

تعریف فرهنگو برسیدی و به من نگاه کردی.سرد بودمو نمیخواستم جوابتو بدم.جمله ادوارد تایلر از جلو چشام گدشت.اتفاقا تمدن هم تو ذهنم بود.ساکت بودم و گفتم بد اخلاق و جدی میشم مثل خودت.

خیلی دلم تنگت بود.با یه غضب همراه بود هی نگات میکردم واز خودم میبرسیدم من چی این آدمو دوست دارم.چه چیزیش این حالتو در من ایجاد کرده؟

این داستان ادامه دارد


 
comment نظرات ()

 
دلتنگ
نویسنده : ساره نوری - ساعت ۸:٤۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٧ شهریور ۱۳۸٩
 

این مطلبو من با اجازه دوستم از وبلاگش برداشتم.چون خیلی زیبا بود و دوست داشتم تو ذهنم saveش کنم.

ممنون

«زن» به قلم دکتر علی شریعتی...

زن عشق می کارد و کینه درو می کند...

 دیه اش نصف دیه توست و مجازات زنایش با تو برابر...

 می تواند تنها یک همسر داشته باشد

 و تو مختار به داشتن چهار همسر هستی ....

برای ازدواجش ــ در هر سنی ـ اجازه ی ولی لازم است

 و تو هر زمانی بخواهی به لطف قانونگذار میتوانی ازدواج کنی ...

 در محبسی به نام بکارت زندانی است و تو ...

 او کتک می خورد و تو محاکمه نمی شوی ...

 او می زاید و تو برای فرزندش نام انتخاب می کنی....

او درد می کشد و تو نگرانی که کودک دختر نباشد ....

 او بی خوابی می کشد و تو خواب حوریان بهشتی را می بینی ....

 او مادر می شود و همه جا می پرسند نام پدر ...

و هر روز او متولد میشود؛ عاشق می شود؛ مادر می شود؛

 پیر می شود و میمیرد...

و قرن هاست که او؛ عشق می کارد و کینه درو می کند

 چرا که در چین و شیارهای صورت مردش به جای گذشت،

 زمان جوانی بر باد رفته اش را می بیند و در قدم های لرزان مردش؛

 گام های شتابزده جوانی برای رفتن و درد های منقطع قلب مرد؛

 سینه ای را به یاد می اورد که تهی از دل بوده و پیری مرد رفتن و فقط رفتن را در دل او زنده می کند...

و اینها همه کینه است که کاشته می شود در قلب مالامال از درد...!

و این رنج است...


 
comment نظرات ()

 
آدم عاشق بدبخته !!!! و زندگیش مملو از ضد و نقیض های هر روز احساسی!استادددددددددد
نویسنده : ساره نوری - ساعت ٤:۱٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٧ شهریور ۱۳۸٩
 

خدایا از وقتی گمت کردم اینهمه بلا سر خودم آوردم.مجوزشو خودم برا خودم صادر کردم و تابویی که میخواستم با خودم به گور ببرم.آخر بهش نزدیک شدم.

"کارگردان همیشه سخت ترین نقشها رابه بهترین بازیگر میده"اگر زندگی بازی است کارگردان هستی نقش سختی را رو دوش من گذاشته.خیلی سخت.

باگفتن احساسی که ۴ سال تو دلم نگهش داشتم(.حالا اسمش خودسانسوریه یا هرچیز دیگه) زندگیمو بیچیده کردم و هر روز تو اضطراب و انتظارو ... اون موقع تو اون بالا بودی برام و من به خاطرت سراغش نرفتم.هر بار زنگ زدم قزع کردم.حتی تو یکی از بدترین روزای زندگیم که حسابی با کاوه درگیر شده بودم و دلم میخواست فقط ازش بکنم و برم.رفتم خونه مادرم که هیچکس منتظرم نبود (اونا خارجند.سال اولی بود که رفته بودن .من تازه عروس شده بودم .من اینجا تنهام .تنهای تنها.نه خواهری نه برادری.همه اونورند.)

 

اما این رشته ادیان که بشت بند فلسفه و کلی کتابای سنگین رفتم رفتم توش همه چیطمو بهم ریخت.چقدر بهم گفتن نکن این کارو نکن.نرو تینا.خط قرمزهارو رد نکن نتونستم بگذرم.

 

اونجا رفتم و بهش زنگ زدم از خونه مامان تلفن اتاقم.صداشو شنیدمو قطع کردم و .زار زار گریه کردم به حال خودم.اینهمه سال .اینهمه سال صبر کردم.بغضمو قورت دادم.به چشم یه آرزوی دست نیافتنی بهش نگاه کردم.اما همیشه ته قلبم و تو ضمیر ناخودآگاهم میدونستم این سوز دل را یه روز باید بهش بها داد.وگرنه سرخورده میشم.به عنوان بالاترین آرزویی که روزی براورده میشه امید به زندگیمو تقویت کردم.خاظراتمو مرور کردم و همیشه دلم خوش بود اون هم شرایطی مثل من داره.اونم منو دوست داشت.اونم به من احساس داشت.وگرنه اون حرفا رو نمیزد بی مقدمه.

اون روز سر امتحان صنایع دستی آخرین کلاسی که باهاش داشتم و خودم خبر نداشتم یه بولیور آبی بوشیده بود با کت شلوار خاکستری.میخواستم تقلب کنم نگاش کردم اونم یهو سرش که بایین بود نگام کرد و منو نگاه کردو.هری دلم ریخت هم ترسیده بودم که نکنه فهمیده باشه ورق تو دستم تقلب دارم و هم قلبم به تبش افتاده بود. 

اومدسمتم  گفت بیستی دیگه؟گفتم بیست؟صفرم نمیشم.

گفت تزل!گفتم چی؟گفت مگه ترگ نبودی؟گفتم نه.بالا برگم نوشت تزل یعنی زود باش.بالا سرم بود هنوز گفت شوی گرامیت چیکارست؟چشام داشت در میومد.وسط جلسه امتحان آخه؟چقدر رک!کم سو.ه بودیم بین بچه ها بدترم شد.گفتم چرا می برسید؟هری دلم ریخته بود و بغض و کینه اومده بود.(الانم اشکم در اومد!گریه به خدا چقدر لهم من.چه وضعی دارم.چقدر چقدر بدبختم)گفت:میخوام بدونم.گفتم شغل آزاد داره.خیلی سخت بود برام بگم شغل آزاد.به خصوص به این آدم که استاد بود و منو اونجوری شناخته بود اهل فکر و درس و...ورقمو جمع و جور کردم و دادم که برم بیرون.گفت وایسا.اومد دم .فرصت خوبی بود برا بچه ها تا تقلب کنند.اما کسی به فکر تقلب نبود به خصوص وقتی صحبت استاد با من به درازا کشید همه تو کف آمارگیری بودن.خیلی یه دفعه دستشو که آورد بالا خورد به دست من.دستی که حلقه داشت.

عجیب غم ریخت تو دلم.هر لحطه بیشتر میشد.اصرار داشت بودنه از زندگیم راضی هستم یا نه؟گفتم چرا میبرسید؟گفت خب تو دانشجوی خوب منی.دوست دارم بدونم .گغتم خوبه دلی اصلا اهل مطالعه نیست.دوست نداره نوشته هامو بخونه.برسید :چی خونده روم نشد بگم فوق دیبلم. فقط گفتم معماری.گفت کجا؟نمیدونستم دقیق .میدونستم یه دانشگاه نزدیک امام حسین.متوجه شد کجارو میگم گفت آدم فنی هست دیگه.گفت قسمت آدما هر کدوم یه شکله دیگه .مثلا بین  من و تو نشد این اتفاق بیفته چون قسمت ایین بوده!(جدا میخوام بدونم این چه مفهومی داره؟آدم به هرکسی این حرفو مبزنه؟آدم که داره درس میده چشمش بیفته به حلقه یکی آز دانشجوهاش  یهو مکث میکنه وسط جزوه گفتن و می گه شیرینیشو کی میدی؟اونم با حالتایی که بچه ها تعریف میکردن که یه دفعه قیافش در هم شد.حالا من خوش خیال بودم.به خدا بدم میاد گدایی کنم.اما جدا هر کی بود این حسو  نداشت؟سر کلاس صنایع دستی یه روز می گرزیدم دستامو بهم می مالیدم.نگام کرد با همون لبخند خاص خودش که وقتایی که مهربون میشه با کسی بهم گفت جلو همه سردته؟و با یه حالت نگران ....میدونی دارم با خودم فکر میکنم اگه یه روز بخونه اینا رو چقدر حرص میخوره و تو دلش به من فحش میده که چقدر بچم.و جوابمو میده من با همه اینگورم.مشکل منم اینه که میخوام رابگه انسانی داشته باشم ولی اینجا ایرانه و...اما حالا که گفتم جلو خودشم نمیشه حرف زد دو کلمه میگی ناراحت میشه و عصبانی و متهمت میکنه که عیب از خودته و من اینم و اونمو ...ادامه میدم شاید نوشتن اینجا یه روز کمکی باشه برا یه نفر.فقط یه نفرم کافیه.جدا از این منم دیگه با اینجا انش گرفتم.این key boardشده سنگ صبورم.یا مثلا باز بگم که یه روز بهم گفت آخر کلاس که خیلی تو خودم بودم :امروز هر چی حس بهم دادی منفی بود.چرا؟عزیز من هم که بقول الانت تکه کلامته وبه رییس جمهورم حتی اگه مخالفش  باشی همینو میگی گداشتی تنگش و هریییییییییییییییی دلمو ربزوندی.

و هزار آرزوی شیرین قندی تو دلم آب کردی.چند بار دیگم گفتی.

بچه ها نگاشون روم سنگینی میکرد.با خودشون میگفتن این عروسی هم کرده هنوز لابد یه جوریه که به استاد نخ میده که استادم اینو بگه دیگه.حرصم در اومده بود هم ته دلم میلرزید از این حرفا میزد و هم دوست داشتم لیلا رو که میبینم خودمو بکشم نامزدش را میگم.تو دلم حس میکردم که نامزدش مسیول حس دادن بهشه نه من.و ته دلم میسوختم.

اون روزو داشتم میگفتم که نصفه موند.بعدش من تو یه کلاس صبر کردم که امتحان تموم شه و بیاد.میخواستم دلو به دریا بزنمو غصه ای که تو دلم نشونده بهش بگم.بگم له شدم که خبر نامزد کردنتو شنیدم.بگم همه زندگیمو تحت تاثیر قرار دادی.چه اون خواستگاری که دو سال باهاش بودم و تو یه هفته اومدن تو با کتابت به زندگیم دنیام آروم روم زیر و رو شد .البته نه اینکه تو باعث شدی بگم نه.من که اصلا خبر نداشتم ازدواج نکردی.کتابت انقدر محوم کرد که چشامو باز کرد که این خواستگار خیلی هم برام خوب نیست و سرد شدم.بهت احساسمو گفتم.یادم نیست دقیق چی گفتم اما تو این جوابو بهم دادی که برا کسی که دوستش داری چله بگیر و ازش دل بکن.براش مراسم ختم و هفت و...بگیر و بعد هم تمومش کن.بچسب به زندگیت.همیشه حرفت این بود که ما میتونیم برا هم دوستای خوبی باشیم البته اینو قبلتراش میگفتی.وفتی تازه کتابتو خونده بودم  و میومدم دفترت.بهم چند تا چیز از وضعیتت گفتی و همش اصرار داشتی بین خودمون بمونه.از اختلاف نظرات با اساتیدو.... و اینکه شاید ترم دیگه نیای.اون  موقع من آنچنان محو که نبودم ولی این همه حس صمیمیت تو با من که اسرارتو میگفتی تو 7-8 دقیقه که میومدم از تحقیقو ..بیرسم قلبمو تکون میداد.با هاجر میومدیم یادته؟همونی که بهش گفتی یکم بالا بایین ببر سر اینکه تاخیر نزنی براش.

می دونی خیلی سخته آدم یه عمر تو توهم باشه و همه رویاهاش یهو بفمه وهم بوده!حس آدمی رو دارم که با تموم وجودش سنگ رو یخ شده و حالش بده.حالش خیلی بده و جلوی تو خیلی خودشو نگه میداره.خیلی و تو بازم به چشمت نمیاد و میگی از رو خودخواهیه.الانم تو دلت باز تکرار کردیوشنیدم.

ولی استاد من خودخواهی من در برابر آدمای دیگه اصلا به چشم نمیاد.تو خودت نهایت نهایت....

دنیای بدیه.

دنیای بیرحمیه.

 

 

 


 
comment نظرات ()

 
آدم رنگین کمونی
نویسنده : ساره نوری - ساعت ٦:۳۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٧ شهریور ۱۳۸٩
 

هر لحظه یه حس دارم به تو.هی با خودم کلنجار میرم تا این حس که مثل خوره افتاده به جونم تار و مار کنم.

میگی میشه و باور نداری دست خودم نیست.

راحت زندگی میکنی و دنبال آرامش از دست رفتتی.روزات شب میشن وشبات صبح.و تو محو در کاراتی.تدریس و مقاله و مصاحبه و کتاب و سیگار و چای و خواب.

محو نیستی.میخوای محو بشی.الحق که مردها برای موفقیت شرایط روحی و جسمیشون خیلی flexibility دارن.3 سوت از دوران گذار عبور میکنند و خیلی بهتر با داقعیات هستی کنار میان.جدا که در حق شما حسابی لطف شده.البته خودتون هم کم تلاش نمیکنید به خاطر صفت تک بینی و قدرت استنتاج فقط  یک چیز را در یک زمان داشتن عبور کردن براتون به مراتب راحت تره.

کاش منم مرد بودم و جای تو.حاضری یک روز فقط یک روز جاتو با من عوض کنی؟

؟؟؟جدا اگه میشد حاضر بودی؟نه من شخص تینا.یک جنس مونثو میگم

دیشب فیلمی دیدم به اسم afterwards.محشر بود.باید ببینیش.

تا 1:30 بیدار بودم .کلی هم گریه کردم به بهنای صورتم.البته شاید خیلی هم درام نبود ولی من همین جورم راحت اشکم با یه فیلم یا یه آهنگ در میاد.ربطی هم به زمانی که دارم میبینم نداره که مثلا تو یه حال روحی بد باشم که اشکم در آد.نه.از بچگی اینطور بودم.یکی از ایده هام برا ازدواج هم این بود که بعدا تو خونه خودم بدون اینکه خجالت بکشم گریه میکنم.چون راحتم و دیگه کسی نیست که جلوش خجالت بکشم و احساس لوس و احساسی بودن و بچگی بهم دست بده.هرگز دوست نداشتم کسی اشکمو ببینه.احساس حقارت میکردم.مثلا نگران این بودم اگه یه روز با نامزدم برم سینما و فیلم درام باشه (یه ذره هم درام باشه کفایت میکنه)اون موقع با آبشار نیاگارایی که راه می افته چیکارکنم؟

اون روز که اتفاقی خیلی اتفاقی تو خیابون بهم رسیدیم و من تا یه مسیری باهات راه رفتم بعدش رفتم تنهایی سینما چهل سالگی رو دیدم.مبخواستم برم کتابخونه که به خاطر ماه رمضون تعطیل بود(تا 2 بیشتر نبود)منم به خاطر یه شرایطی نباید اون موقع میرفتم خونه.هبچ جا نبود جز سینما.یادته گفتی دوست داری فیلم رو ببینی.گفتم با هم بریم من باید با یه کسی که داره 40 سالش میشه ببینم این فیلمو.؟جاتو خالی کردم.یه دل سیر هم اشک ریختم.آزاد و رهای رها.هیشکی نبود حواسش به من باشه!

امروز یکشنبه است تو فضای ذهنم چنان بیچیدی که یه لحظه هم تصویرت از جلو چشام کنار نمیره.

یه وقتا باورم نمیشه.حرفاتو که یادم میاد تو این مدت یا اون روز که خیلییی عجیب مهربون شده بودی میذارم کنار اون شب که دعوام کردی و تا الان هم که 2 هفته میشه محلم نذاشتی چشام میخواد در آد.سخته سخته باور کنم و تو میخوای باور کنم.

اینا یه روز میشه خاطره.من خاطره ها رو دوست داشتم.ولی خسته شدم از اینکه همه چی که دوست دارم باید بشه خاطره و بره بچسبه ته ته قلبم به عنوان عکس یادبود که اگه روزی شک کردم مثل امروز که اصلا بیدار بودم این اتفاقا افتاده یا نه مدرک موثق بیارم جلو چشام و...

باید حاضر شم.باید هیجانمو خفه کنم و انقدر عادی و معمولی رفتار کنم که تو ..نمیدونم چی؟

میترسم.میترسم مثل هفته قبل شه که اومدم خونه و دیوونه دیوونه بودم.نمیدونی چی بود اون روز برام.قشنگ آرزو کردم نباشم وقتی بعد از 40 دقیقه که بیهوش و بیحال خوابم رفته بود و یه دفعه بریدم دنیا رو سرم خراب شد و از ته دل گفتم وای.زندگی .من زندم!!!

خیلی به نظرت حرفام جینگولانه و مسخرست؟

باید حاضر شم و بیام.آروم باش .آروم باش .تو بزرگتر از این حرفایی.به فکرت جهت بده نفس عمیق بکش و جاری باش مثل آب روان

اینو لایوتسه بانی دین تایو ییسم میگه:مثل آب جاری باش که رونده است و به همه نیکی میکنهو هر چه سر راهشه سیراب .کاری نداره جلوش علف باشه یا سبزه.همه را سیراب میکنه.

انگار همه ادیان اینو دارندا.این جمله شبیه همون جمله بودای عزیز نیست که میگه:خورشید باش که اگر خواستی نتابی نتوانی؟؟؟؟

 

اون شب هم با تو که آخرین بار حرف زدم خیلی احساس حقارت کردم.خیلییییییییی.ولی دیشب تو همین فیلمی که میگم که kate هم توش بازی میکرد(lost)یه جمله داشت که  انگار یه جورایی آرومم کرد.

گفت :هرگز از اینکه کسی را دوست داری شرمنده نباش.دوست داشتن آدمها نباید که آدمو شرمنده کنه!

جمله خوبیه.نه؟تو چقدر قبول داریش؟الان حتما بیدار شدی و میخوای دوش بگیری.صبحانه بخوری و بعد هم حاضر شی که بیای تهران سر کلاس.ساعت 7 شد.من دیشی دیر خوابم رفت.سحر هم بیدار شدم دیگه خوابم نرفت.میترسم امروز سر کلاست خمیازه بکشمو لجت در بیاد.اصلا محلم میذاری؟

دنیا رو بد ساختند.کسی رو که دوستش داری دوستت نداره.کسی که دوستت داره دوستش نداری.اما اونی که هم تو دوستش داری هم اون تو رو دست روزگار از هم دورتون میکنه و بهم نمیرسونه.                                                             دکتر علی شریعتی (به زبان امروزی نوشت

گاهی تلاش میکنم به خودم عذاب وجدان بدم که ازت کلا بدم بیاد.گاهی هم انقدر با خودم مهربون میشم که فکر میکنم بهترین رفیق تو این قضیه برام خودمم.

امروز یکشنبه است تو فضای ذهنم چنان بیچیدی که یه لحظه هم تصویرت از جلو چشام کنار نمیره.

یه وقتا باورم نمیشه.حرفاتو که یادم میاد تو این مدت یا اون روز که خیلییی عجیب مهربون شده بودی میذارم کنار اون شب که دعوام کردی و تا الان هم که 2 هفته میشه محلم نذاشتی چشام میخواد در آد.سخته سخته باور کنم و تو میخوای باور کنم.

اینا یه روز میشه خاطره.من خاطره ها رو دوست داشتم.ولی خسته شدم از اینکه همه چی که دوست دارم باید بشه خاطره و بره بچسبه ته ته قلبم به عنوان عکس یادبود که اگه روزی شک کردم مثل امروز که اصلا بیدار بودم این اتفاقا افتاده یا نه مدرک موثق بیارم جلو چشام و...

باید حاضر شم.باید هیجانمو خفه کنم و انقدر عادی و معمولی رفتار کنم که تو ..نمیدونم چی؟

میترسم.میترسم مثل هفته قبل شه که اومدم خونه و دیوونه دیوونه بودم.نمیدونی چی بود اون روز برام.قشنگ آرزو کردم نباشم وقتی بعد از 40 دقیقه که بیهوش و بیحال خوابم رفته بود و یه دفعه بریدم دنیا رو سرم خراب شد و از ته دل گفتم وای.زندگی .من زندم!!!

خیلی به نظرت حرفام جینگولانه و مسخرست؟

باید حاضر شم و بیام.آروم باش .آروم باش .تو بزرگتر از این حرفایی.به فکرت جهت بده نفس عمیق بکش و جاری باش مثل آب روان

اینو لایوتسه بانی دین تایو ییسم میگه:مثل آب جاری باش که رونده است و به همه نیکی میکنهو هر چه سر راهشه سیراب .کاری نداره جلوش علف باشه یا سبزه.همه را سیراب میکنه.

انگار همه ادیان اینو دارندا.این جمله شبیه همون جمله بودای عزیز نیست که میگه:خورشید باش که اگر خواستی نتابی نتوانی؟؟؟؟

 


 
comment نظرات ()

 
قبولی ارشد
نویسنده : ساره نوری - ساعت ٢:٥۱ ‎ب.ظ روز شنبه ٦ شهریور ۱۳۸٩
 

ارشد قبول شدم !!!

از جهانگردی کارشناسی جهیدم به ادیان و عرفان تطبیقی ارشد!

اینمcopy paste شخصیت منه دیگه.میخوام سر از همه چی در آرم در هم و برهم.مامانم همیشه میگفت تینا انقدر از این شاخه به اون شاخه نبر.با یه دست مگه چند تا هنرونه میشه برداشت.کلی سعی کردم به حرفش گوش بدمو خودمو عوض کنم.اما بزرگتر که شدم و خودمو بهتر شناختم فهمیدم مدلم اینه.اگه اینطوری نباشم دیوونه میشم.دیگه سعی نکردم خودمو عوض کنم.به حرف دلم گوش کردم و هر روز سر از یه جا در آوردم.یه روز کلاس فلسفه.یه روز سر مجلس وعظ عارف دوستی نشستن.روز دیگه سر از دوره کافی شاب در آوردن .فرداش دنبال کار بودن و مترجم شدن و...حالا هم دوره تورلیدری و مدیر فنی بند ب را گذروندن.

ازدیدن  اینهمه جهش  کاملا  هویداست که چه آدم moody و tempermentalهستم.روی میز ناهارخوری مهمون از این سر تا اون سر کتاب و جزوه چیدم.مرتب و خوشگلا.با اتیکتهای رنگی فانتزی هم اسم دفترها.کارها و برنامه های روزانمو نوشتم.

هنوز بلد نشدم عکس upload کنم.وگرنه الان عکسشو میگداشتم.خلاصه که عالمی دارم با این جزوه هاو کتابا.

میدونی استاد الان که دو هفته گذشته از اون حرفا میبینم جدا حق داری.آدم نیاز به تنهایی داره.نیاز به آزادی و حریم شخصی .الان بهترم.دووباره خودمو میشه گفت دریافتم.روزای تنهایی مو دلنشین میگدرونم.به یادت هستم.اما از دور .مثل اون وقتا.منطق چیره شده و استعداد نویسندگیم و محققیم خودشو نشون داده.این روزا با عینک جدیدم ساعات فرهنگی خیلی خوبی دارم.مقاله ای نوشتم که خیلی دوست دارم بخونیش و نظرتو بهم بگیو اگه میشد اصلاحش کنی و این افتخارو داشتم که با عنوان زیر نظر استاد... مقالمو تو یه مجله تخصصی tourismچاب میکردم.

فردا ...فردا اولین کلاسم با تو شروع میشه.اولین جلسه که تو میای به کلاس ما و چقدر بده که باهام قهری و سر سنگین.نباید دوباره حالم بد شه.من از هفته قبل کلی خوب شدم.یکی ازبدترین روزهای زندگیمو تجربه کردم.اون یکشنبه که دیدمت.بهم خندیدی.نه به من.از قبل لبخند رو لب داشتی.من به خودم گرفتم.یه سلام خشک و خالی دادم و خیلی تابلو بازی در آوردم رفتم دستشویی.

فردا روز خاصیه.نمیدونم اصلا چظور رفتار میکنی.برام مهم اینه باور کنی میخوام کار کنم همکار تحقیقیت باشم.این مدت هم کلی مطالب خوب search کردم.من نباید بیام سمتت تا باورت شه دیگه اون طور نیستم.حصار کشیده باهات روبرو میشم.قول میدم.باور نکردی هنوز؟باید خودت باور کنی.من آدم قویی هستم.گدشته از اینکه دقتی کسی محل نذاره میرم تو لاک خودمو هرگز این جسارتو در خودم نمیبینم که باز بیام جلو.شاید خندت بگیره و بگی چرا بس هنوزم علاقه داری و این احساسا درت هست؟میگم بهت که دنیای درونی من به خودم ربط داره.نمیتونی بخوای اونجا هم باید ریشه کنت کنم.مگه دست خودمه؟تا اونجا که دست خودم بود سوختم و دم نزدم.فقط یه مدت کوتاه دم زدم که اونم تو خیلی سریع نوکمو چیدی.حالا به خاطر انسانیت اخلاق و یا هر چیز دیگه.

من آدم بزرگی میشم چون زیاد زمین خوردم.تاوان احساسمو هم زیاد بس دادم.الانم عزممو جزم کردم یه بار دیگه بلند شم.با تو یا بی تو.با توی استاد تاکید میکنم استاد تا متوجه شی در چه قالبی منظورمه ویا بی تو.

چاره ای نیست باید عبور کرد باسر بالا هم عبور میکنم

و روزی اونقدر گنده میشم که خودم تو کف خودم میمونم!

 

 


 
comment نظرات ()

 
فلسفه وبلاگ من(1)
نویسنده : ساره نوری - ساعت ٩:۳٢ ‎ق.ظ روز جمعه ٥ شهریور ۱۳۸٩
 

کمی از این استاد بگم که عامل وبلاگ زدنم شد.

خب اول از همه دوربینو کمی نه خیلی بیشتر از کمی میبریم عقب.به زمانهای قدیم.حول و حوش سال 84.اواخر سال مثلا بهمن.هوا نیمه سرد.اما من گرمایی مثل همیشه در حال بربر زدن.فضای دانشجویی رو مجسم کن.استاد و کلاس و دودر زدنها و تیکه برونیهای بسرهای ته کلاسو عیش و نازهای گل وازه ای دخترا.همه هارت و هورتشون زیاده ترمای 1-2-3 دیگه.کمکم از 4 آدم میشن همگی.(منظورم آدمای نرماله)

تو اما میون این بلبشو  شوت میزنی.تو عالم هبروتی به عبارت دیگه.یه ذهنت درس و توریسم و واحدهاته.یه ور ذهنتم درگیر خواستگار یا به عبارتی دوست اینترنتیت.

استادا میان و میرن.یکیشون انقدر خجسته است که از اول کلاس تا آخر کلاس کرکره خندست.بچه  ها هم که همگی مستعد.تاریخ فرهنگ درس میده .با تصویرهای آنوبانینی و اقوام همو سابین و جمجمه های بیتکانبروس ها که با اون حر کات مضحکش به بچه ها نشون میده ضمن اینکه درصد امید به زندگی را در  بچه ها بالامیبره کاری میکنه که طرفدارانش بیشتر شن.

یه استاد دیگه میاد.چهارشنبه ها و دوشنبه ها عصر باهاش کلاس داریم.از 3-5

از اون کت شلواریهای اتو کشیدست.معمولا 99 درصد توسی میبوشه و فقط back groundهاش عوض میشه.یعنی مثلا کت شلوار توسی با لباس آبی.کت شلوار توسی با لباس سفید.کت شلوار توسی با لباس سرمه ای و ...آبی دوست دارم.آبی آدمها رو مهربون تر و آرومتر میکنه.

شیک میبوشه و جدیه.عینک بدون فرم میزنه و با طمانینه حرف میزنه.روانشناسی درس میده و جامعه شناسی .بچه ها جدیش میگیرن و رو شخصیتش حساب باز میکنن.یه روز هم یه دختر ترم بالایی میاد و سر کلاسش شیرینی عروسیشو تعارف میکنه.برام عجیب و دور از ذهنه یه روز عروسی کنم بیام تو یونی شیرینی بدم.فکر میکنم این کار باعث میشه همه یگن وای دختره طفلک چه خوشحاله نترشیده!

همیشه ته ته کلاس میشینم.اون گوشه و با دوستم چت نوشتاری میکنیم کل کلاساش.چند بار مچمونو میگیره و میخواد که خفه شیم.حرفای بر زرق و برقی میزنه و همه خوشحال میشن عجب استاد دانایی نصیبشون شده.

از این کلاسم میگذریمو میرسیم به یه استاد دیگه/غول گروه میگن اینه.از همون اول که میاد  توعصا قورت داده و جدی اندر جدیه.با یه ضد حال اساسی شروع میکنه و رشته توریسمو کله باش میکنه.که اصلا چرا اومدینو چی  فکر کردینو اصلا تعریف رشتتون چیه و .. یه جمله دلفریبم داره که تا نصفش که میشنوی باد به غبغب میندازی ولی وقتی نیمه ودمشو میشنوی آروم اآروم بادت فروکش میکنه.

"توریسم علمی است که وسعتش به قدر یه دریاست ولی عمقش به اندازه یه بند انگشت."

تو دلم میگم این که  سرابی بیش نیست .حتی نمیشه توش شنا  کرد.فقط اگه اینطور باشه میشه ازش لذت بصری برد.

اما حالا بعد 6 سال که گذشته میبینم چه جمله خوب و کاملی گفته.در این فیلد تو باید همه چی بدونی ولی به اندازه کم از هر چیز کفایت میکنه.

صنعت جهانگردی را تعریف کرد و از وضعیت ایران گلایه داشت و ...قشنگترین بخشش این بود که از همون اول بچه ها رو با یه روش کاملا جدید غربیل کرد.گفت اصلا برام حضور غیاب مهم نیست هر کی میشینه باید تو کلاس باشه و حواسش جایی نره و...حضور میزدیمو با خیال آسوده جیم میشدیم.شاید به زور 5 جلسه سر کلاس بودم.میرفتیم تفریحو گردشو کلی هم احساس زرنگ بودن بهمون دست میداد.غافل از اینکه آخر ترم خارج از اینکه حالمونو کرفت.تو ترمای بعدی هم هر بار چشم در چشم میشدیم حس میکردیم تو چشمش جه آدمای دودره بازی هستیم.این شد که من خودمو بالا کشیدمو لقب خرخون بدبختو باا فتخار بذیرفتمو شدم یکی از اونایی که تو دهنش تغییر ماهیت دادو کلی با عزت و احترام باهام برخورد میکرد و جز شاگردای خوبش بودم.

از اینم بگذار بگذریم تا برسیم به استادی که ...اوف خنده داره ها.قلبم داره مثل تلمبه میزنه.صداش میاد تو ذهنم که خودتو کنترل کن دختر.نه هرگز این جمله رو بهم تو عالم واقع نگفته.شاید اگه بگم شاخ در آری ولی ناخودآگاه همه جملات امری و نجواهای خودم با خودم با صدای اون تو ذهنم بخش مبشه.اینم دیگه از اون حرفاست که تا من نباشی باورت نمیشه .

"به قول شریعتی یادم باشه اگر خواستم روزی در مورد راه رفتن کسی قضاوت کنم اول کفشاشو ببوشم."

منظور اینکه در فضای اون و با شرایط زمانی مکانی اجتماعی و... باشم تا بتونم درکش کنمو بعد هم نقدش کنم.

اینه که نباید راحت در مورد آدما قضاوت کرد.اول از همه هم این حرفو برا یادآوری به خودم میزنم.


 
comment نظرات ()